تبليغاتX
www.mashhad20.blogfa.com

welcome

خاموشی پر صدا


دریغا سهم من از زندگی قفس با حجم کوچک بود

هیچ کس.......

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست
دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

پوریا نامی مرده است......

دیر زمانیست که کلبه خاموش من خاموشتر از همیشه مهمان کسانی بود که با رفتنها و آمدنهای

 نا منظم با اندیشه های نگران- چون سر در گمی نویسنده اش را نمیدیدند

و در ژرفا ی گفته ها و دلشان چیزهایی میسرودند و میرفتند

آری دیر زمانیست که من جرات نکرده ام در رابطه با دوستان یا....چیزی بیان کنم شاید دوستانی هم

 گله مند از نیامدنها و ننوشتنها باشند

مدتهاست که ذهن من بستر گاه او هام و بد بینی ها شده است و من در انتظار چنین شبی که دوباره قلم بدست گیرم

آتشفشان اندیشه ام را خاموش کرده ام .نمیدانم امشب چه شبی است شبی که باید نوشت یا باز باید سکوت کردو برای همیشه ساکت ماند

هیچ نمدانم چه بنویسم از کجا و از چیز هایی فقط میدانم که آمده  ام  بنویسم پس مینویسم

شاید کسی باورش نشود که دیگرمن هیچ کس را با خود آشنا نمیبنم  همه  دست دوستی به سوی من دراز میکنند اما من از همه گریزانم منی که جز خویشتن خویش کسی را به خلوتگاه تنهاییم راه نمیدهم

آری مدتی هست که در سوگ من به ماتم نشسته اند در سوگ پوریا نامی که زمانی موسیقی دلتنگی خود را برای دوستانش مینواخت

پوریای که وقتی شروع به نوشتن در این کلبه کرد خرده های شکسته ی قلبش را با همراهی دوستانش به هم پیوند دادو قلبش شروع به تپیدن کرد

پوریایی که جز دوستان وبلاگیش کسی نتوانست به خلوتگاه تنهایش نفوذ کند

آری حالا پوریا نامی باز مرده است

آری حالا قلبش ....................

دل من.......

دل من چه خرد سال است

ساده مینگرد

ساده میخندد

ساده میپوشد

دل من از تبار دیوار های کاه گلیست

ساده می افتد

ساده میشکند

ساده میمیرد

دل من

تنها

سخت میگرید

پوریا.......

نوشته شده در نوزدهم مرداد 1386ساعت توسط پوریا |

بیچاره ریشه گل سنگ.......

کتف های آبی.....

 

کتف های آبی

در ابتدای خدا نروییده تاول خشکش آه

حتی امواج آبی و سبز را به یغما می برد

و او جسارتی بی انتها را با متانت به کتف آبی خود

رفو میکرد

هر چند برایش حجم برکه محدود بود اما

به پیله سکوت تن می داد بیچاره ریشه گل سنگ

 

او دیگر هیچکس را ندارد.........

 

شب سرد و پر سوزی است خسته و زخمی به تک درخت خشکیده تکیه داده ام مهتاب اسیر ابر های سیاه و ترسناک است ستارگان از شرم نگاه من خود را زیر ابرها پنهان کرده اند

مرغان شب دیگر آواز نمی خوانند

صدای زوزه گرگها همه دشت را فرا گرفته دیگر برای من مهتاب و نسیمی وجود ندارد

باد با تمام قدرتش موهایم را چنگ می زند و پریشان میکند و شلاقهای دردناکش را بر بدن نحیف و خسته ام میکوباند

غمناکترین مرد زمین خسته و زخمی به تک درخت خشکیده ای تکیه داده و می گوید 

او دیگر هیچکس را ندارد

برای آخرین بار آرامگاه عشقش را می نگرد و با اشکان گرمش تنها گل زندگیش را آبیاری میکند و بعد با دستان کوچک و سردش گل زیبا را پرپر میکند و آرام و بیصدا بر میخزد و با کوله بار غمهایش به راه می افتد

آری او دیگر تنهاست آخرین امید را نیز دیگر از او گرفته اند شاید جادوگری بی رحم زندگی او را طلسم کرده که هیچ وقت خوشبختی را احساس نکند

بیصدا شکسته بود و حالا بیصدا میگریست و آرام و خسته با قدمهای لرزان گام بر میداشت و آخرین غزل غربت را برای روح پریشانش زمزمه می کرد و آرام آرام می رفت او به سمت مردن می رفت وقتی به خاطر عشق انسانی را از دریایش بیرون میکنند وقتی بخاطر فقر تنها دلداده زمینیش را از او مبگبرند و وقتی بخاطر

لب چیز او را رها مبکنند وقتی بال قناری اش را زخمی و خونین میکنند و وقتی او را تا حد جنون اذیت میکنند وقتی قلبش را با خنجر کینه و نفرت پاره پاره میکنند و تنها بی کس روانه بیابانها میکنند فکر میکنی این عاشق تنها و دلشکسته چه چیزی زمزمه میکند لحظه ای از کاخ ((...............) بیرون آی و در شبی تاریک با او هم قدم شو تا بشنوی او چه میگوید

حق داری تعجب کنی آری هنوز او چیزی دارد که سلطان ستمگر روزگار نتوانسته او را از این تنهای زمینی بگیرد زمزمه یا رب یا رب او که لحظه به لحظه به فریاد تبدیل میشود و خود گویاترین اعتراف است اعتراف به اینکه  او هنوز کسی را دارد حرفهایش را یه او بگوید و بخاطر او زنده بماند آری او هنوز عاشق است

                

                                                                                                  

      گل سنگ (پوریا)

نوشته شده در هفتم دی 1385ساعت توسط پوریا |

سکوت پروانه ای

سکوت پروانه ای

 مثل دیگران نیستم

 

                           که باور کنم

تو نیز باور مکن

 

                          که در باغچه ی سکوتمان

 

                                                              گل آرامش بروید

تو نیز باور مکن

 

                         که بعد از مرگمان – شاعران

 

                                                             برایمان مرثیه ای بسرایند

همه واژه ها کورند

 

دیگرباران دورویی از زمین و آسمان بر فر شقایقها میبارد

 

و من تو خوا هیم پژمرد

 

من یقین کردم و دیدیدم

 

که با غبان ساقه ی درختی را شکست

 

و دیدم که پروانه ها به دور شمع به ریا می گشتند

 

پس کرده ها و گفته ها باورم نشد

 

تو نیز باور نکن

 

                      که کسی باورمان کند

 

سالهاست

 

                     که در گذر ثا نیه ها

 

                                                      آوازهای خسته را ترجمه میکنیم

 

                                                       و دیگران راز های نخوانده ی مارا

 

و در حضور هم

 

                 با گل واژه های سنگی فریاد می کشند

 

می دانم

 

                  تو نیز مانند من در عمق خویش میسوزی

 

می دانم

 

                تو نیز مانند من در مردابهای عطرآ گین این واژه های کور غرقی

 

اما دریغ

 

               در قاموس این واژه های کور روشنایی نیست

 

اما دریغ

 

               در ذهن این واژه ها دیدن نمی گنجد

 

 

امروز

 

من و تو – و میدانم یکی و شاید یکی های دیگر

 

در انزوای

 

               خاموش سکوتمان برای خود میگرییم

 

امروز

 

 ما در لابه لای گریه هامان

 

                                   در انتظار رویایی – روییدن خنده نشسته ایم

 

ما نطفه های غم بودیم

 

                                   که در دامان مادرانمان روییدیم

 

ماشعر های تنهایی بودیم

 

                                  که سروده شدیم

ما برای دلخوشی دیگران

 

                                  حتی گزیده شدیم

من می گریم

 

                شاید تو نیز

 

                                 و میدانم یکی دیگر وشاید یکی های دیگر

 

                                                                 بر زورق شکسته احساسامان

 

ما پایانی در آغاز

 

ما غروب کرده در طلوع شادیهاییم

 

ما مرگ را درون زندگی

 

چندین بار تجربه کرده اییم

 

 

می دانم

 

            وقتی که دل سمر تنهایی را با واژه های کور سک زد

 

آنرا در سعیر گریه ها سوزاند ند

 

و به سخره کندند

 

 

           چون سلابی از بیخ

 

 وبا جشنی کاشتند صد تومانی را

 

اینک من وتو

 

               و میدانم یکی و شاید یکی های دیگر

 

                                       

                        زیر تشعشعات این واژهای کور ایستاده ایم

 

و هر زمان آب ناپاکی بر دستها یمان میریزند

 

 

و بدنبالمان قصه های تازه ای نقل می کنند

 

 

 پس حالا من سکوت میکنم آری سکوت پروانه ای(پوریا)

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1385ساعت توسط پوریا |

نامه ای از جنس دود

 

 

ننوشتن برای چه.......

 

 

دل تشنه ات را

 

چند روز سکوت –سیراب نمیکند

 

سکوت تنها سرابی ایست

 

و تو همچنان تشنه میمانی( پوریا)

نا مه ای از جنس دود......

 

 

مینویسم نامه ای با یاد تو از جنس دود

 

بی وفایی همچو تو در آشیان کس نبود

 

 

میکند از ذهن من این واژه ها گاهی عبور

 

هر نفس – بغضی دوباره میشود این تار و پود

 

اشکهایم را پس هر کو چه ای جا مینهم

 

فاصله بین من و دل کم شود –اما چه سود

 

من تو را میجویم اما-سایه ات با من غریب

 

غربتی کز سایه ها شعر جدایی میسرود

 

میشود غرق ترانه بود در فصل خزان

 

بر بهار دل سلامی داد و گفتا یک درود

 

لیک-هر کس پا نهد بر جای پای ما بدان

 

 روز گارش میشود چون روزگار ما کبود (پوریا)

 

نوشته شده در چهاردهم آذر 1385ساعت توسط پوریا |

هر گز دیگر به عشق تن ندهد مرد

عشق.......

خنجر اين بد - به قلب من نزدي زخم

گر همه از خوب هيچ با دلتان بود

دست نوازش به خون من نشدي رنگ

ناخن تان گر نبود دشمني خون آلود

******************************

ورنه چرا بوسه خون چكاندم از لب

ور نه چرا خنده اشك ريزدم از چشم

ورنه چرا پاك چشم آب دهد زهر

ورنه چرا مهر بوته غنچه دهد خشم

******************************

من چه گويم به مردمان - چو بپرسند

قصه ي اين دير پاي پر از درد

لابد بايد كه هيچ نگويم - ورنه

هر گز ديگر به عشق تن ندهد مردـ(استاد شاملو)

نمیخوام پیش این شعر با حال هیچ شعری از خودم باشه آخه استاد دعوام

 میکنه بمونه واسه یه دفعه دیگه)پوریا

نوشته شده در ششم آذر 1385ساعت توسط پوریا |

تولدی دیگر........و این بار تهی از هیچ

سلام

این پیشی کوچولو با این دسته گلاش اومده  تا گلاشو تقدیم همه ی دوستانی که زحمت اومدن به این وبلاگ و به خودشون میدادنو و منو تشویق به دوباره نوشتن کردندبکنه از همتون ممنونم و از شما دوستان خوبم که نتونستم به حرفاتون جامه ی عمل ببوشانم معذرت خواهی میکنم میدونم که دلاتون اونقدر بزرگ هست که منو ببخشین

و تو ... و من

و من ـ

کنار ساحل شب در امتداد درز های سکوت بیادت نشسته ام

و تو ـ

چون بقچه های حادثه

هنوز هم مثل راز میمانی

هنوز ستاره ای نمایان نیست که او را به تو تشبیه کنم

تاریکی

سلانه سلانه

نفوذ میکند از سوراخ های غروب

و مردی اینجا

از قبیله ی نور

از قبیله ی روز

با گونه های زرد رنگش

با کوله باری از قصه های دلتنگی میگذزد

و آهسته زیر لب شعری میخواند

و آنچنان که کسی نبیند گریه هایش را افسرده حال به حال دلش میگرید

اما دریغ

در این گذز

قلب ساده را زود پاره میکنند

کوزه های گلین خاطره را زود پاره میکنند

و اینجا

چه از قبیله روز باشی

چه از قبیله ی نور

زود خواهی مرد

زود خواهی مرد.....(پوریا)

دلم گرفته است

امروز چندمین روز است که دلم میگیرد

و حروف بارانی تنهایی آتش وجودم را خاموش میسازد

و بادی وحشتناک کلبه ی چوبین دلم را

با ضربه های نیش دارش می لرزاند

و اینجاست که واژه های کور

باز میخندند

و کف دست هایشان را بسوی آسمان نگه میدارند

و اینجاست

که این رهگذران عیش و عشرت

چون رفتگرانی عشق را از دل ما میروبند

امروز دلم گرفته است

این چندمین روز است که دلم میگیرد

امروز چندمین روز است که خود را در تاریکی تنهایی حبس کرده ام

چیزی یادم نیست

کسی همراهم نیست

برای رفتن

جایی هم ندارم

دیگر کنج هیچ دلی مرا در خود مخفی نمیکند

و کسی سیاره دل مرا در مدار دوستی قرار نمیدهد

امروز هوای درون اتاقم نیز

بوی نسل سوخته ای را میدهد که مرا بسمت یک اتفاق میکشاند

حتما در و دیوار اتاقم نیز

از تکرار ین اوضاع دلشان گرفته است

اتاق تاریک من حق دارد

آخر این چندمین روز است که پنجره ی دلش را بروی روشنایی باز نکرده ام

حالا که مینویسم

نیازی به احتیاط در گفتن نیست

نیازی به سکوت و ترس در نوشتن هم نیست

رازی نیست بین من و دل

دل من در اولین سفر خود در اولین منزلگه عشق

جامه ی سفیدی بر تنش کردند

حالا روح او میداند

چرا فانوس از دست صاحبدلان میگیرند

و چرا در قفس هیچ کسی کر کس نیست

من سمت نوشته هایم با توست

با تو که بعد از هزار سال متولد شدی

شاید این چندمین تولد تو بعد از هزاره ها باشد

اما حال بعد از این تولد ماه ترا بسوی خود کشید

راه روشن شد

من میگویم معجزه شد

و تو تهی از هیچ شدی

آری تهی از هیچ....(پوریا)

 

نوشته شده در پانزدهم آبان 1385ساعت توسط پوریا |

منو به کی فروختی.....

این وبلاگ هم شاید به آخر راه خویش نزدیک است....

این قسمتو تقدیم به همه ی دوستانم- تقدیم به اونایی میکنم که همراهم بودند

به اونایی که چشماشون در راه هست و دلهاشون شکسته است

تقدیم به چشمهایی که غرورشون شکسته شده

و تقدیم به اونایی که میانو به رسم یاد بود چیزی تو این وبلاگ مینویسند

                        

((بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی و دشمنان واقعی را به ما نشان میدهد))

دوستتان دارم..............................................................پوریا

من میروم و یقین دارم

زمانی که مرا در درون گوری سرد بگذارند

باورتان خواهد شد که من نیز بودم

وآنوقت بلند کردن دستهای ملتمسانه به درگاه او نیز ثمری نخواهد داشت

در این زمانه که صدایم را در درون گلویم میخشکانید

و دلم را زیر چکمه های قهر خویش له میسازید

و مرا به جرم ساده بودن محبوس دل تنهایی خویشم میگردانید

من چاره ای جز رفتن ندارم

و بدانید دیگر نوشته هایم شما را پریشان نخواهند کرد

و چشمهای من هیچ کس را نخواهند خواند

و در شوق سفر تازه ام  اشکی نخواهند ریخت

و محال است کسی بتواند این شوق رفتن را از من بگیرد

محال است که دیگر کسی بتواند

قلب پاره  پاره ام را پاره تر گرداند

محال است کسی بتواند اشک را در چشمهای من ببیند

چون من تمام اشکهایم را قبل از این سفر برای خویش گریستم

و قلب پاره پاره ام را غذای گرگین صفتانی کردم که هیچ نمیدانستند

ولی افسوس شما همراهان را نیز

به جرم خواندن نوشته هایم ترک خواهم کرد

اما باور کنید دلم را پیش شما جا میگذارم جایی که مهربانان زیادی همراهم بودند

و نگاه های زیادی بدرقه گر من خواهند بود

این وبلاگ شاید تعطیل شود

وبلاگی که بیشتر از خودم دوستش دارم

و همراهانش را بیشتر از وبلاگم

و امیدوارم کوتاهی های مرا به حرمت دوستی هایتان ببخشید

من اگر چه این وبلاگ را تعطیل میکنم ولی همیشه همراه وبلاگ های شما خواهم بود و

مهمان کلبه های پر از صفا و صمیمیتتان خواهم شد

(دوستدارتان ـ پوریا ـ)

سنگ

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد خدایا :دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به اهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

نمیدانم این چنگی سر نوشت

چه میخواهد از جان فرسوده ام

گجا میکشانندم این نغمه ها

که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه ی زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان بر آید خروش

شرابی که هرگز نیایم به هوش

مگر وا رهم از غم غشق او

دگر نشنوم بانگ این چنگ او

همه زندگی نغمه ی ماتم است

نمیخواهم این نا خو ش آهنگ را

نمیخواهم این نا خو ش آهنگ را

 

 

نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1385ساعت توسط پوریا |

دیدی دلم شکست

دیدی دلم شکست...

دیدی دلم شکست

دیدی که این بلور درخشان عمر من

بازیچه بود

دیدی چه بی صدا

دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد زمین

دیدی دلم شکست....

گمنامی گم نشده...

میان همه ی جویبارها-که همراه همه ی رود ها -به دریا سرازیر میشدند

جوی کوچکی هم بود-که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟

گفت:من هر چقدر در مقابل عظمت دریا بس ناچیزو خوارم!...

اما من

"گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گم شده "    دوست دارم.....

عجیب...

و بوی مشتی سبزه در بیابان نیست

"واین عجیب -که کسی زین عجیب حیران نیست"

چه میتوانم کرد؟!

سوای بودن من

"باز میدمد خورشید"

از دوستای خوبم که منو ترغیب به موندن و نوشتن میکنن ممنون وسپاسگزارم امیدوارم بتونم دوست کوچکی براتون باقی بمونم و امیدوارم اونایی که تو راهی که بار سفر بسته اند بتونن خودشونو از گذر گاه ها و کمین گاه های خطر ناکی که این واژگان تدارک دیده اند به سلامت گذر کنند و.....(پوریا)

سفر بی خطر........

نوشته شده در یازدهم مرداد 1385ساعت توسط پوریا |

این گل را برای تو چیدم

این گل را برای تو چیدم....

 
این گل را برای تو چیدم. پیش از آنکه آن را بچینم در شکاف صخره ای روی دامنه ی پرشیب تپه ای که بالای رودخانه سر خم کرده و جز  عقاب بلند پرواز را راهی بدان نیست، آرام آرام می رویید. سایه یشامگاهی دامن کشان پیش می آمد و در آن جا که خورشید فرو می رفت، شب تیره طاقی از ابرهای مواج چون طاق نصرتی ارغوانی که در میدان پیروزی بزرگی بر پا کنند  آورده بود. بادبان های قایق ها اندک اندک محو می شدند و بام های خانه ها چنانکه گویی از نشان دادن خود بیم دارند، دزدانه می درخشیدند.
دلدار من، این گل را برای تو از دامنه ی تپه چیدم. رنگش قرمز نیست، عطر هم نمی افشاند، زیرا ریشه ی آن از صخره ی سخت جز تلخی نصیبی نبرده است.
هنگام چیدن آن به خویش گفتم: « گل بیچاره! شاید سرنوشت تو این بود که همچون خزه ها و ابرها، از بالای قله بدرون دره ی عمیق سرازیر شوی، اما دیگر چنین نخواهد شد، زیرا من تو را به دلدار خود هدیه خواهم کرد تا روی قلب او که از این نیز عمیق تر است جان سپاری. تو را به او میدهم تا روی پستانش که درون آن دنیایی در تاب و تب است بپژمری.
آسمان تو را از آن پدید آورد که روزی با دست نسیم پرپر شوی و همراه امواج رودخانه به اقیانوس بپیوندی. اما من تو را به جای دریا بدست عشق می دهم.»
وقتی که گل را چیدم، باد امواج رود را می لرزانید و از روز بجز روشنایی پریده رنگی که اندک انک محو می شد چیری باقی نبود. اوه! نمی دانی دل من چقدر افسرده بود، زیرا در آن حین که به سرنوشت گل می اندیشیدم، احساس می کردم که همراه نسیم شامگاهان، گرداب تیره ای که در پیش پای من جای داشت روح مرا در خود فرو می برد. (ویکتور هوگو)

آهای ممتد...
آه های ممتد کلافه ام کرده اند
و گریه هایمرا در بیخودی های جهان میریزم
ستارگان اشکهای جاری منند
و ماه عقده ی یخ بسته ام
شب سفید تر از کنگره ی غم آلود دلم
ماه را بگذارپرنده
شتاب کن
به آفتاب نگاه کن
تا بهار فقط چند ثانیه مانده است
گریه های بی امان من
بر صورت زمین یخ میزند
و تنهاییم را تنها تر میکند
باز گریه های من
ابر میشود
و چشمان شیشه ای آفتاب را مات میکند
بی فروغ
تو
از نگاه ماه
آسمان مثل آه های درهم پیچده
کبود میشود
سیاه میشود
آه.....
در آه های ممتد
رنگ من وتو تباه میشود
شکل من و تو
شکل من و ماه
 
سادگی...
رعد می غرد
که بر سادگی من چنگ زند
و رنه
باران
جز
اشکهای ممتد چیز دیگر نیست
که آسمان
ببارد
یا
نبارد
(پوریا)
نوشته شده در یکم مرداد 1385ساعت توسط پوریا |

جدایی

طوفان....

طوفان از راه رسید و درهم کوبید زورق را

زورق شکست

و تکه های چوب روی دریا شناور بودند

آنگاه موج

با سردی جدا ساخت آن دو را......ـ(پوریا)

برگ پاییزی...

با بهار آمدو

تابستان با ما بود

و در پاییز هنگام کوچ مرغابیها

کوچ ابدیش را آغازید به زمین

و ما-

بی تفاوت-

به گذشته ی آن

پا روی آن گذاشتیم

و او جز صدای خرد شدن

صدایی نداشت......ـ(پوریا)

 

نوشته شده در بیست و دوم تیر 1385ساعت توسط پوریا |

درباره وبلاگ



نويسندگان

پوریا

آرشيو موضوعات


لينك دوستان